موضوع: "تشکر"
متشکرم ای مبین
10ام مرداد, 1402رب مهربانم سلام
رب مهربانم
راهی از ملکوت به معدن تنم قرار دادی
و از تنم راهی به سوی نفسم
و از نفسم راهی به سوی قلبم قرار دادی
و مدد و فیض ربم
از این راه به روح من رسد
و از روحم به تن و نفسم سرازیر گردد
اگر بر معدن تنم
ظلمت و شقاوتی وارد کنم
راه های ارتباطم
با رب مهربانم بسته و مسدود و پر از رسوب می گردد
و بار دیگر معدن تنم در ظلمت فرو می رود
و در حجاب تاریک قرار می گیرد
و تاریکی و ظلمت بر معدن مستولی می گردد
و بر وحشت من در این تاریکی درون می افزاید
و من بار ها و بارها که دچار سرگرمی می شدم
در تمام لحظات سرگرمی و بی توجهی
منافذ تجلیات نور حق بر من قطع می گشت
گویا با هر سرگرمی و بی توجهی به قبله حق
خود را از فیوضات رحمت الهی محروم می ساختم
و هر چه به بیراهه می رفتم
حجاب ها و راه ها و منافذ
مسدودتر و سخت تر می گشت
و منافذ چشم و گوش و زبانم
بسته تر و سخت تر می گشت
و نشانه ی آن بود که طبق همیشه
روی از قبله حق برگردانده بودم
و نشانه آن بود که دوباره
طبق دستورات شریعت عمل نمی کردم
رب مهربانم فرموده بودید
اگر دستورات شریعت را به کار نگیرم
کل منافذ معدن تن خاکی ام
به انوار رحمت الهی بسته گردد
و مصداق صم بکم عمی فهم لا یعقلون و ضالین گردم
هر زمان که از قبله حق رو برگرداندم
معدن تنم تاریک شد
و استخراج متوقف گشت
رب مهربان فرمودید
شریعت ظاهر دستورات است
و عمل به آن باطن گشاست و چون تراش است
و عمل به شریعت چون مته ای
به حفر معدن تن کمک می کند
و سریعتر به استخراج فواید آیینه ی معرفت منجر می گردد
و تو زودتر به این گنج دست می یابی
یا رب یاری ام کن
به اجرا و تبعیت از شریعتت
متشکرم ای مهربان ابدی
متشکرم ای حامی ابدی
9ام مرداد, 1402سلام رب مهربانم
برخی موانع در این معدن تن
از سختی وتیزی خرد نمی گشت
فرمودی از دستورات راهنمایانت
که معصومین باشند استفاده کنم تا استخراجم سرعت یابد
و من از دستورات استفاده می کردم
و بسیاری از موانع سخت گشوده می شد
و بسیاری از تعلقات سخت زدوده می گشت
ولی گستره ی تعلقات و موانع سخت و تیز
وسیع و کثیر و غیر قابل شمارش بود
گویا جز نظر رب مهربان
راه حلی بر معدوم ساختنش نبود
و تن ضعیفم از پس تراشیدن
سنگ های سخت تعلقات بر نمی آمد
در همه جایی از معدن تنم
یا رب یاری ام می رساندید
برای این که امیدم نا امید نشود
و من دوباره امید به استخراج و کشف تن خاکی ام می یافتم
و از بیراهه ها باز می گشتم به جاده صلاح
هر روز من در تاریکی خودم گم می شدم
و ربم مرا می یافت و در جاده صلاح می گذارد
چه قدر صبر و حلم فرمودید
ای صابر حلیم
تا کجا بر من و موجودات رحم فرمودید
ای راحم مهربان
تا لحظه ای من نا امید نشوم
و به بیراهه نروم
رب مهربانم
در تمام ظلمات دنیا
و تنم از مهر ابدی تان
بر من و موجودات امید ارتقا داشتید
و علم داشتیدبر آن چه من نمی دیدم و نمی شنیدم
و مرا و همه ی موجودات را
حمایت مدام می فرمودید
یا حامی یا راحم
رحم و حمایت ربم انگیزه ی حرکت و ارتقا را
در من زنده می کرد و به حرکت وا می داشت
حرکت در جاده ای
صعب العبور و سخت و تیز و شکننده و تاریک و پر مانع
و حضور سلطان ظلمت شیطان رجیم
که بر تعداد موانع و کثرت آن مدام می افزود
یا ارحم راحمین
در طی این راه های سخت و بی راهه های بی انتها
مرا هدایت و حمایت فرما ای مهربان
متشکرم ای حامی ابدی
متشکرم یا رب حلیم
9ام مرداد, 1402سلام رب مهربانم
هر روز از پرتو نور حضورت
معدن خاکی درونم روشن می گردد
و سیاهی ها و کدورت ها و ضخامت ها و رسوبات سخت
تن خاکی ام را در روشنایی پرتو نور حضورت می بینم
و زوائد را می تراشیدم و حفر می کردم
تا روزی به اعماق وجود تن خاکی ام
که گنج معرفت را در آن پنهان ساختی برسم و بیابم
هر روز صخره های سخت و تیز نفس
و تعلقات سنگین را جابه جا و حفر می کردم
تا راه اندیشه و تفکر خود را باز یابم و بگشایم
و این اندیشه ی مسدود و ضخیم را بازگشایی و راه گشایی کنم
هر روز در این معدن تن،تعلقات را خاک برداری می کردم
و بر نفس تازیانه ها می زدم با کلنگ تفکر
هر روز من صندوقچه های زوائد را
به قعر تاریکی ها می ریختم
و دلخوش بودم که دیگر از شر زوائد نفس خلاصی یافتم
ولی روز بعد دوباره معدن تنم از رسوبات تعلق پر می شد
گویی یک روز استراحت نداشتم
و این استخراج معدن تن خاکی طاقت فرسا به انتها نمی رسید
هر روز با امید حضورت
شروع به استخراج معدن تن می کردم
و از زیادی رسوبات تعلقات
در انتهای شب
نا امیدی از استخراج بر من مستولی می گشت
معدن تاریک بی انتها و صعب العبور تن
پر از رسوبات نفس سخت و تعلقات تیز و موانع برنده بود
شب ها به سان کارگران معدن پر از سیاهی می شدم
رب مهربانم اگر نور حضورت نبود
در ظلمت معدن تنم خودم را هم نمی دیدم
از ظلمت محض درونم
هر روز در معدن تنم گم می شدم
ولی نور حضورت
در همه ی لحظه ها مرا رصد و محافظت می کرد
و نا امیدی ام را به امید مبدل می ساخت
متشکرم رب مهربانم
که حافظ من بودی در تاریکی ها ی تنم
متشکرم عزیز ابدی
8ام مرداد, 1402سلام رب مهربانم
من در معدن استخراج آیینه ی فطرتم
که ربم در اعماق تنم فرود آورد
و ودیعه گذارد گشتم
و روز ها حفر کردم با کلنگ تفکر
ولی نرسیدم و کشف نکردم آیینه ی فطرتم را
فرمودی نا امید نشو و تلاش کن
در استخراج و زدودن سنگ های تعلقات
تا دُّر آیینه ی فطرت را بیابی و کشف کنی
و همه ی لحظات مزدم دادی بابت اکتشاف خودم
کیست بابت شناخت و کشف خودش مزد بگیرد
ولی رب رحیم تلاش و زحمات و کار
دراستخراج معدن نفسم را خریدی
و مزد گرانبها دادی
رب بزرگ جای گنج را می دانستید
ولی برایتان مهم بود که من آن گنج را کشف کنم و بیرون آورم
و برای ساعات و لحظات تلاشم رتبه و ارزش قرار دادی
فرمودی هر کس آیینه اش را زودتر پیدا کند و به آن برسد
به جایزه ی قرب دست یابد
تمام موجودات عالم
هر کدام مدرس و موسسه ی کشف علوم بودند
در هر موسسه ی ذرات و موجودات
حجاب و مسأله یی کشف و بیان می شد
و صفتی از صفات حق بر اندیشه ام ظاهر می گشت
و اندیشه ام را یک پله ارتقا می داد
این جا عالم یقین و مبین است
هر ان چه با چشم در موجودات می بینی
و به واقعیت و حقیقت آن یقین و ارتقا می یابی
و زودتر آیینه ی اندیشه را کشف می کنی
یا رب مهربان
یاری ام فرما در کشف خودم
تشکر ابدی
8ام مرداد, 1402رب مهربانم سلام
با خود اندیشیدم که
چگونه است یک دانه گندم
به هزار دانه و انباری از گندم مبدل می شود
و یک هسته خرما
به هزار هسته مبدل می گردد
و همه ی موجودات هزار برابر وضع فعلی خود
منافع و زیادت می افزایند و چند برابر می گردند
و تولید مفید می کنند
خدای مهربانم
بدون این که بر من فشار و مانع بیاوری
فقط از من خواستی کمی فکر کنم و بیندیشم و مقایسه کنم
و معادل سازی و وزن کنم
و عبرت بگیرم
و حساب و کتاب کنم از طبیعت
تا فکر و اندیشه ام را به تکاپو بیندازم و تجسس کنم و فهم کنم
که همه ی موجودات
بدون قدرت تفکر در تلاش و در تولیدند
در انتشار و در تحول اند
و در تکثیر مفیدند
ولی فکر و اندیشه ی خفته من
اندیشه ی خاموش من
در غفلت و خاموشی و راکدی و توقف می گذراند
تمام وقت ها و لحظه هایی که می شد
حتی از گندم یاد گرفت.
بر رشد اندیشه ام کفایت می کرد
حتی اگر سخن استاد م دانه گندم را فهم می کردم
آن دانه به من تعلیم می داد
و الگوی زندگی مادی ام بود در رشد اندیشه
که چگونه عمل کنم و پیش روم
در عالم شگفت انگیزت پر از محافل علم و معرفت بود
سفره ی علم و تعلیم
در مدرسه ی همه ی موجودات برپا و برقرار بود
ولی من کرکره ی چشمانم را پایین کشیدم و بستم
ودرب گوشهایم را قفل زدم
و دهان و زبان لغوگو را آزاد گذاردم
بر هر لغو ولهوی
و به بطالت گذراندم لحظه ها را
دست و پایم را آزاد گذاردم بر هر راه
و مکان و بی راهه ای و تعدی
و آیینه ی فکرم را در صندوق ظلمت و تاریکی
بی یاور و تنها رها کردم
رب مهربانم
یاری ام فرما در کشف و دستیابی و حمایت از اندیشه و فکر مهجورم




